سالهاست قلب سفيد كاغذ را به نوك تيز قلم مجروح مي سازم و اين زخم را هركس به فراخور حال خود شعرنو ،سپيد ، قطعه ، داستان و.... مي نامد و در ميان هياهوي اين نامها تنها چيزي كه آشناي من است قلم است ، كه آغشته به خون انديشه درد را بر سفيد ي قلب كاغذ نقش ميزند . در اين دنيا نه ميتوا ن شاعر بود نه نويسنده نه فيلسوف يا متفكر ، چراكه هر كدام از اين نامها تنهايي انسان را پر از هيچ وخالي از همه چيز ميسازد . براي فرار از اين واقعيت تلخ مدتي است از قلم پرهيز كرده ام واين دوري چه تلخ بر من گذشت .
حال مينويسم همانند گذشته و اين بار دور از دنيايي كه زماني يه آن تعلق داشتم .
دوراز نقد انديشه و چارچوب دانش ، چه فرار كودكانه اي ! گويا هنوز اين دنيا و واقعيات آن به قامت من بزرگ است.
حال ديگر دفتر شعر من در کنج اتاق تنهايي نخواهد ماند و تو آن را خواهي ديد چراكه نوشته هاي من رسالتي است بر من و تا زماني كه تو آنهارا نخواني همچنان بر دوش من باقي خواهد ماند .مدتها آنها را به دليل فرار از دنياي شاعران و نویسندگان حرفه اي و صد البته كم سوادي و عدم دانش ادبيات و صرفا حسي بودنشان( كه حتي نام شعر یا داستان نيز شايسته آنها نمي باشد) در خلوت خود تكرار كردم و حال آن را با نام (آزاده .ح) به تو تقديم مي كنم .براي آنكه حال وهواي خود را به درستي به تو منتقل كنم ، در پايين بعضي از نوشته هايم سن وسالي كه در زمان نوشتن آن مطلب داشتم را نيز مي نويسم ، شايد برايت جالب باشد . اگر در انتهاي بعضي از مطالب سن وسال آن زمان را ديدي بد نيست بداني كه من متولد 30/11/60، فارغ التحصیل رشته ریاضی محض و متاهل هستم .