+ نوشته شده توسط آزاده حبیب اله9:55 |
پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو ور ازین بی خبری رنج مبرهیچ مگو آمدم نعره مزن جامه مدرهیچ مگو گفت آن چیز دگر نیست دگرهیچ مگو سر بجنبان که بلی جز که بسرهیچ مگو در ره دل چه لطیف است سفرهیچ مگو که نه اندازه تست این بگذرهیچ مگو گفت این غیر فرشته است و بشرهیچ مگو گفت می باش چنین زیر و زبر هیچ مگو خیز ازین خانه برو رخت ببرهیچ مگو گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو + نوشته شده توسط آزاده حبیب اله9:43 |
ساده است ستایش گلی
روباه گفت: -برو یک بار دیگر گلها را ببین تا بفهمی که گلِ خودت تو عالم تک است. برگشتنه با هم وداع میکنیم و من به عنوان هدیه رازی را بهات میگویم. (آنتوان دوسنت اگزوپری) برگردان احمد شاملو
+ نوشته شده توسط آزاده حبیب اله10:43 |
دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست گفتند یافت می نشود گشته ایم ما گفت آنکه یافت می نشود آنم آرزوست . (مولانا) . . . گاه آنچه ما را به حقیقت می رساند خود از آن عاری است زیرا تنها حقیقت است که رهایی بخش است. (مارگوت بیکل ، ترجمه شاملو)
+ نوشته شده توسط آزاده حبیب اله8:44 |
خسته ام از این کویر، این کویر کور و پیر این هبوط بی دلیل،این سقوط ناگزیر
آسمانِ بی هدف، بادهای بی طرف ابرهای سر به راه، بیدهای سر به زیر! ای نظارۀ شگفت، ای نگاه ناگهان! ای هماره در نظر، ای هنوز بی نظیر!
آیه آیه ات صریح، سوره سوره ات فصیح مثل خطی از هبوط، مثل سطری از کویر
مثل شعر ناگهان، مثل گریه بی امان مثل لحظه های وحی، اجتناب ناپذیر
ای مسافر غریب، در دیار خویشتن! با تو آشنا شدم، با تو در همین مسیر
از کویر سوت و کور، تا مرا صدا زدی! دیدمت ولی چه دور! دیدمت ولی چه دیر
این تویی در آن طرف، پشت میله ها رها این منم در این طرف، پشت میله ها اسیر
دست خستۀ مرا، مثل کودکی بگیر! با خودت مرا ببر، خسته ام از این کویر
(استاد قیصر امین پور) + نوشته شده توسط آزاده حبیب اله10:20 |
در گذرگاه حیات تخته سنگی خواهم بود سرد و سخت از برایِ خسته ترین ِ عابران نه اما مرغزاری سبز به زیر پای اسب تقدیر یا که تازه گلی نو رَس که نشخوارش کند ، زندگی *** در گذرگاه حیات باد خواهم بود پر ز بذرهای رویش نه اما شاخساری پر میوه در هراس از دستهای خواهش *** در گذرگاه حیات رود خواهم بود که بسپارید به من همه آلودگیهاتان نه اما جرعه آبی اسیر عطش بی پایان شما *** در گذرگاه حیات . . . من اما ، دیگر گونه خواهم بود!
(آزاده حبیب اله ـ مهر ۸۶)
+ نوشته شده توسط آزاده حبیب اله8:26 |
قاصدك! هان، چه خبر آوردی؟ از كجا، وز كه خبر آوردی؟ خوش خبر باشی، اما، اما گرد بام و در من بیثمر میگردی.
انتظار خبری نيست مرا نه ز ياری نه ز ديّار و دياری، باری برو آنجا كه بود چشمی و گوشی با كس، برو آنجا كه ترا منتظرند. قاصدك! در دل من همه كورند و كرند.
دست بردار ازين در وطن خويش غريب. قاصد تجربههای همه تلخ، با دلام میگويد كه دروغی تو، دروغ، كه فريبی تو، فريب.
قاصدك! هان، ولی ... آخر ... ای وای! راستی آيا رفتی با باد؟ با توام، آی! كجا رفتی؟ آی ...! راستی آيا جايی خبری هست هنوز؟ مانده خاكستر گرمی، جايی؟
در اجاقی طمع شعله نمیبندم خردك شرری هست هنوز؟
قاصدك! ابرهای همه عالم شب و روز در دلام می گريند.
(اخوان ثالث) + نوشته شده توسط آزاده حبیب اله0:0 |
|
|