در من زندانی مغروریست که درد عشق را نمی داند
وریشه هایش در هیچستانی روییده است
که هیچ نیز بهایی ندارد
آه از این هیچستان
که وهم عشق
تنها کارزاریست برای بقا
وندراین بی گیاه عالم
این هیچستان
ریشه دواندن گناه احمقانه زیستن است
زنهار بدانید راه را باید رفت
دل را باید کند.
(آزاده حبیب اله ـ زمستان ۱۳۷۸)

به تماشا سوگند
