قناری گفت: ــ کُرهی ما
کُرهی قفسها با ميلههای زرين و چينهدان ِ چيني.
ماهي سُرخ ِ سفرهی هفتسيناش به محيطي تعبير کرد
| که هر بهار |
|
| متبلور ميشود. |
سيارهی بيهمتايي که در آن
کوسه گفت: ــ زمين
سفرهی برکتخيز ِ اقيانوسها.
انسان سخني نگفت
تنها او بود که جامه به تن داشت
و آستيناش از اشک تَر بود.
(احمد شاملو)







من «دوشيزه مکرمه» هستم، وقتي زن ها روي سرم قند مي سابند و همزمان قند توي دلم آب مي شود. من «مرحومه مغفوره» هستم، وقتي زير يک سنگ سياه گرانيت قشنگ خوابيده ام و احتمالاً هيچ خوابي نمي بينم. من «والده مکرمه» هستم، وقتي اعضاي هيات مديره شرکت پسرم..........(برای دیدن ادامه مطلب کلیک کنید)